به نام خدا
سی سال کارپرورشی
: سلام
قسمت هشتم:
از این حدود چهل پنجاه نفری که به عنوان مربی پرورشی بصورت آزمون داخلی استان وارد مرکز شده و تحصیل می کردیم سهمیه شهرستانی نبودیم و متعلق به اداره کل آ.پ استان بودیم . به همین خاطر در آخر شهریور ماه جلسه ای خاص به منظور تقسیم بندی ما بین شهرستان ها برگزارشد. این جلسه تا آنجایی که یادم می آید در سالن سینما تربیت، حوالی سینما فانوس برگزار گردید. در این جلسه برنامه های مختلفی از جمله سخنرانی محمد عباسی معاون پرورشی اداره کل بود. تا آنجایی که یادم هست از پرورشی و مربی پرورشی هیچ چیز نمی دانستم . سخنان محمد عباسی هم انحرافی کلی در روند کاری بعد ما شد. تا آن موقع کلمه ی جاسوس در باب یک معلم یا مربی نشنیده بودم .و همان روز محمد عباسی بیان کرد که شما در مدرسه طوری رفتار نکنید تا به شما جاسوس بگویند. البته جاسوس در نظامهای سیاسی یا در قالب های درز دادن اطلاعات توسط بعض نیروهای امنیتی کشورها شنیده بودم اما در باره ی معلم و مربی پرورشی پیشینه جاسوسی نشنیده بودم . به هر نحو این کلمه بر پیکره ی پر اشتیاق ما برای ورود به دنیای فرهنگ لطمه ی شدیدی وارد نمود،.اما تقسیمات اینطور بود که بر اساس امتیاز نعیین می نمودند. براساس فاکتورهایی امتیاز بندی کرده بودند که یکی از آنها حضور در جبهه بود. هر کدام از ما امتیازی داشتیم و نفرات را بر اساس امتیازردیف کرده بودند. و اسم هر نفر که خوانده می شد از او پرسیده می شد که کدام شهرستان می روی؟ شهرسنان های فلان و بهمان خالی هستند. و آن فرد هم یا بر اساس علاقه اش و یا بنا بر نزدیک بودن به محل زندگی اش انتخاب می نمود. افراد دارای بیشترین امتیاز بوشهر را انتخاب نمودند و کمترین ها هم بنابر جبر، شهرستان های دیر و کنگان رفتند. این بنده هم یک امتیاز تا انتخاب شهر بوشهر فاصله داشتم که اگر همه ی ماههای جبهه ام را آورده بودم بطور حتم می توانستم بوشهررا انتخاب کنم . اما یک امتیاز کم آوردم . و در نهایت شهرستان دشتی را انتخاب نمودم. این برنامه پس از تقسیم بندی نفرات و دادن گواهی حضور در شهرستان محل خدمت خود پایان یافت.
احمدرضاحیدری
.
...
.
به نام خدا
سی سال کار پرورشی
سلام
قسمت هفتم:
سال دوم مرکز شروع شد. از سال اول گفتم که دو نفر خیلی از قیافه ام خوششان نمی آمد. در سال دوم ما یکی از آنها از مرکز فارغ شد.با همین شخص چندسال بعد به یک گفتگوی دونفره نشسته و پس از جنجال بسیار آن موقع متوجه شد که املی در کار نیست و اشتباه می کرده است هنوز هم با هم حشر و نشر داریم. اما نفری که همزمان بود .در سال دوم هرچند محل خوابگاهها تغییر کرد و به اتاق های سمت راست راه پله آمدیم اما یحتمل دوباره هم اتاق شدیم .سال گذشته بحث بسیاری در ضدیت می کرد .اما در این سال بیکباره تغییر مسیر داده و از دوستان صمیمی شد . و این جای بسی خوشوقتی بود .البته همه ی دوستان لطف بسیار داشتند ولکن دو نفر دیگر نارضایتی خود را تا آخر ادامه دادند. حالا چه کوفتی داشتند نمی دانم. یک استاد داشتیم در کلاس و یک دانشجو داشتیم در خوابگاه خیلی چاخان می کردند. قصه ی از ما بهتران استاد و دختری که پدرش را بخاطر عشقش کشت دانشجو بی شباهت به هم نبودند. در سرکار گذاشتن ما سعی بلیغ داشتند. در سال دوم انجمن اسلامی مرکز یک برنامه ای ترتیب داد به تقلید از تلویزیون به نام "نامها و نشانه ها" ، گروههای مختلفی حضور داشتند. از بس آدم خوش اخلاقی بودم کسی حاضر نبود با بنده هم گروه شود. بعد که ابراز کردم که تنها یک ورزشکار لازم دارم چون آن موقع اطلاعات ورزشی نداشتم آنگاه عالیکرم پارسیان آماده ی همکاری شد. در گذشته با ورزش مفارقت داشتم و بطور کلی بیگانه بودم. البته از علاقه به تیم باشگاهی و تیم ملی خارجی دوران بچگی جدا نشده بودم اما دور شده بودم . برعکس امروز اطلاعات ورزشی نداشتم. در حال حاضر : لیگ برتر، جزیره، بوندس لیگا، لالیگا و گاهی لیگ های امریکای جنوبی و تمام بازی های ملی جهانی را دنبال می کنم. این برنامه در همه قسمت هایش بودیم اما نتیجه اش فراموش شده است. حجت الحق می تواند بگوید نتیجه اش چه بود. در سال دوم بود که ما را برای کارورزی به مدارس فرستادند. چه کلاسهایی و چه آموزشی داده می شد. ما به کلاس می رفتیم نشسته نگاه می کردیم. آن دبیر محترم چه حرکات جالبی داشت. دانش آموزان را همه جور حیوان صدا می زد . ما هم می آموختیم که بعدا چه بکنیم. این سال هم در دوازده اردیبهشت یک مسابقه سیاسی عقیدتی کتبی برگزار شد. ولی جایزه اش به بنده نرسید چون فرد مصحح خیلی لاشعور بود گفت: یک کتاب برایم بخر تا جایزه به شما داده شود . در واقع بعد نفر دوم را اول اعلام کرد و این بنا به گفته ی خودش می باشد. خیلی در جریان نیستم . در پایان سال تحصیلی دوم که فارغ التحصیلی نام داشت. بقولا یک همایش برگزار کرده بودند و یک دکتر آورده بودند تا سخن بگوید. این دکتر از جمله صحبت هایش یک پرسش بود که از زندگی امام هادی چه می دانید.کسی جواب نداد. شما تا بحال دیده یا شنیدید که آخوندی بالای منبر از امام هادی بگوید تا کسی بداند که او کیست؟ بخصوص آن زمان، امام هادی از امامان مظلوم و غایب در ایران است. یکی از بچه ها در شروع برنامه دقایقی حرف زد که اسمش یادم نمی آید. چند سرپرست شبانه روزی به نام های :علیپور، پورتقی، گلچین و مقدس نیا یا مصدق نیا داشتیم که از همه سختگیر تر آقای علیپور بودند. همه ی دنگ و فنگ های دو ساله با یک مراسم پایان یافت.
احمدرضاحیدری
.
...
.
محرم الحرام در دشتی
حلول ماه محرم الحرام در دشتی همزمان
با عبور غریب حزن و اندوه در این
وادی مظلوم است. محرم که می آید
مردمان ساده دل و صادق این سامان برای
بهره بردن از معنویت مستور
در این ایام سیاه می پوشند و هر جا
باشند خود را به عزا خانه های
امام حسین (ع) می رسانند .
غروب غمگینی که محرم به دشتی
می رسد عزا خانه ها که معمولا
متعلق به خیرین و سرشناسان
این وادی است با نصب بیرق های
سیاه آماده و چشم به راه رسیدن
عزاداران ساده و صمیمی امام حسین (ع)
می مانند.بعد از صلاه مغرب و عشاء
ذکر امام حسین مردم را به
عزاخانه ها دعوت می کند.
ذکر مانند اذان برای نماز مطلع
نمودن اهل آبادی از برگزاری
مراسم روضه خوانی و عزاداری است.
ذاکر به سبکی خاص و با حزنی
همواره می خواند . و گروه همخوان
با فراز و نشیب صدا به سبکی خاص
حسینم وا حسینم را تکرار می کند.
حسینم وا حسینم وا حسینم
تعالوا للعزا نبکی حسینم
حسینم وا حسینم واحسینم
به هر جا می شود ذکر حسین راست
جناب مادرش زهرا در آنجاست
حسینم وا حسینم واحسینم
*******
درماه ذي الحجة الحرام تمامي برنامه هاي
شادي كه هم خواني با محرم نداشت
به انجامرسانده و پس از ورود به محرم
تمامي برنامه ها كه قدري رنگ شادي داشت دردشتی
تعطيل مي كردند و بطوركلي عزادار مي شدند .
در بابعزاداري ، بدين صورت معمول بود
كهتمامي ده شب يا بقولي دهه ي عاشورا
برنامه درقسمتي از خانه ي مرحوم ميرزاعبدالله
زايرحاجي حیدر كدخداي منطقه كه چند منظوره
بوده درحالت عمومي دروازه خواندهمي شد
و درزمان استفادهجلسات عمومي كدخدا
مجلسي خوانده مي شد و در زمان برگزاري
مراسم عاشورا حسينيه خوانده مي شد
برگزارمي گرديد.
*****
روضه خوان اين ماه در دوره زمانی ما
که کودک بودیم ،
شيخ ساكن روستاي شاه مراد به نام
مرحوم شيخ حسين شفقتبود.
ونوحه خوان زنانه و مردانه، مردي به نام
مرحوم عباسرمضان بود.
نوحه هاي پا منبريرا بطور معمول
مرحومعباس رمضان ، مرحوم ملا ابراهيم،
مرحوم مشهدي ابول باغباني وبعض ديگر كه في الحال
در خاطرم نيست انجام مي دادند.
****
تركيب حضورافراد براي نشستن قدري طبقه اي بود .
در مكان اصلي كه حسينيه بود بيشتر از مردانميان سال
و مسن تشكيلمي شد.در ورودي دروازه
كه گاهي راهرو هم خوانده مي شد،
زنان ميان سال ومسن مي نشستند
و در قسمتشرقي حسينيه كه مكاني
به اندازه ي آن بود محلي برايتداركات بود
كه بطور معمول جايگاه مزیرحسين
كه دلاك روستا و قهوه چي برنامه بود
و عده اي از مردان جوان بود.
بطور معمول پسران ودختران خيليجوان
وتعدادي اززنانو مردان جوان بيرون
از اين سه مكان در حال رفت و آمد
وبعضاً مشغول سينه زدن بودند .
****
در بخش تداركات اولينتدارك ،
چاق كردن قليان توسط پسران ودختران
معذببود كه براي مجلس نشينان
ميان سال ومسن زن و مرد برده مي شد.
ودر كنار آن يكي دوسرويس چاي وقهوه
برده مي شد كه اين اعمال تا قبل از
شروعشدن روضه ادامه داشت وبطورمعمول
به اضافه ي دود آتش قهوه خانه ي مزيرحسين ،
دود قليان ها درمحل برگزاري
خوب مي پيچيد.
****
زنان ودختران جوان بطورمعمول
هرشب برنامه سينه زدن اختصاصي داشتند.
و درحدود 15 تا 20 نفر دروسطحياط
بصورت دايرهمي ايستاند .
و عباس رمضان گاه درمياندايره و
گاه كه دايره كوچك بود و ميداني
براي حركت نداشت در بيرون
نوحه مي خواند وآن ها سينه مي زدند
و جواب مي دادند و بطورمعمول
اين دايره مي چرخيد . و اين يك نوع
سينه زدن زنان محلي بود.وديگر اين كه
زماني كه نوحه ي پا منبري قبل ازروضه
خوانده مي شد باز، زنان نشسته با يك دست
به سينه و با دست ديگر به پاي خود
و گاهي با دو دست به سينه يا به پاي خود
مي زدند.و در زمان خواندن نوحه يپا منبري
معمولاً مردان و زنان ميان سالو مسن
بطور آرام نشسته به سينه ي خود مي زدند.
****
از شب پنجم به بعد بودکه علم تشكيل شده بود
از يك چوب بلند و مقداري پارچه ي
سبز و سياهكه بدور آن مي پيچيدند و چون بلندبود
آن را به دیوارتکیه می دادند. و پنجه ي فلزي
دربالاي آن كه نمادي از دست بریده امام حسين (ع)
یا ابوالفضل العباس در كربلا بودگذاشته بودند و
در محل برگزاري هميشه برافراشته بود.و گاهی جوانان
بدست گرفته و دور آن سينه زني مي زدند.
اين علم تا روز دهم كه عاشورابود
برقرار بود و گاه اوقات روزها براي
جمع نذورات خانه به خانه در روستا
و خانه هايباغ نشين نزديك روستا
مي بردند و مي چرخاندند. و درروز
عاشورا پس از پايان مراسم كه بعداز
خواندن روضه يروز قتل ومراسم ذوالجناح بود
آن را به طرزبسيارخشنيكه ياد آور اعمال
عمر سعدلعین در كربلا بودباز كرده و پارچه هايش
تكه تكهشده و هرتكه نصيبفردي مي شد.
و آن فرد چه زن و چه مرد ، آن تكه پارچه
را تا محرم بعدي بر بازوي خود براي سلامتي
مي بست .
****
از شبهفتم به بعد زنان جوان
مشغول شده و مهتك(مختک) علي اصغر را با
پارچه هاي سياه و سبز ونوار و قنداق و
غيره تزئينمي كردند و شب نهم ودهم
زنان و دختران حاجت دار به نوبت آن را
به دست گرفته و عده ي ديگريزير آن
عبور مي كردند و گاه هفت باربه دور آن
مي چرخيدند. و در شب دهمآن را باز
مي نمودند.
****
شيخ روضه خوان مؤظف بودتا
روضه را مرتب و به رديف بر اساس
باب كتاب ابو مخنف بخواند. كه هر شب
باب يكي بود و عبورشيخ از اين مقوله مساوي بود
با اعتراض مستمعين كه خودهمه چيز از
حفظ بودند در حالي که بسياري بي سوادبودند .
****
در شب دهم بيشتر مردم تا صبحدم به
جهت همراهي امام حسين (ع) كه دراين
شب بيدار بوده است در آن مكان بيدار
مي ماندند.و به همراه اذان صبح برنامه ي
صبحدم را به همراه شيخ روضه خوانونوحه
خوانان اجرا و پس از آن براي استراحت و
خواب به خانه مي رفتند .
****
حدود هاي ساعت ده و نيمبه حسينيه
باز مي گشتند. و در روضه ي روز عاشورا
شركتو پس از برگزاري مراسم ذوالجناح
و خواندن اذان ظهرو خوردن ناهار نذري روز قتل
به خانهمي رفتند.جوانان که قوی بودند
علم بردوش گرفته و خانه به خانه روستاهای
همجواررفته و نذورات جمع می کردند.
****
صدای ذاکران در هم می پیچد و ندایی باحسینم
در تمام کوچه پس کوچه های محله های
محزون دشتی صفا و جلای محرم را جاری می ساخت .
این نغمه حزین در گویش دشتی به ذکر گرفتن معروف
است. پس از ادای نماز، مردم دشتی از
خانه ها بیرون آمده و در تاریک روشنای
هلال محرم تا عزا خانه ها -حسینیه ها ،
مساجد و تکایای مردمی- محزون فرزند زهرا
پیاده راه می پیمایند تا قدم هایی که برای رفتن
به عزای امام حسین(ع) برداشته شده هیچ گاه
بر پل صراط نلغزد.
****
پیشتر قبل از اینکه تحت تاثیر تلویزیون و
سبک سینه زدن تغییر یابد مردم این سامان
به سبکی منسجم و خاص البته مشابه سینه
زدن جنوبی به عزاداری می پرداختند. سینه زدن
که اندکی با آنچه امروزه تحت عنوان
سینه زدن جنوبی و بوشهری از تلویزیون
به نمایش گذاشته می شود متفاوت است ،
سینه زنها در یک بر بزرگ و دایره دست
در کمر هم انداخته و با نوحه ها(سرخوانی های)
با ضرب آهنگ تند به اجرای مراسم می پرداختند.
پیشتر دردشتی سینه زنها هنگام اجرای
نوحه متحد از کمر خم شده و بر روی پای راست
استقرار یافته و پای چپ را اندکی عقب تر گذاشته
و در همان حالت خمیده یک دست با تکیه بر پای
راست و یک دست با تکیه بر پای چپ بر سینه
می زدند و هنگامی که سینه زنها در یک بر
به جلو خم می شدند به صورت هماهنگ
این بر باز و بسته می شد و صدای نفس زدن
سینه زنها در فضا ریتم خاص سینه زدن را
هماهنگ می کرد .همین که خواندن نوحه خوان
تمام می شد و برای جواب دادن، سینه زنها
هماهنگ کمر راست کرده و در همان حالت که
پای راست در جلو و پای چپ در عقب داشتند
به گردش و پاسخ نوحه می پرداختند و پای
تکیه گاه- در حالت ایستاده پای چپ
(پای عقب) - را به زمین می کوبیدند .
در این سبک سینه زنی برای اینکه افراد به
هم نزدیک شده و یک صف به هم چسبیده
تشکیل دهند هر نفر دست را در سمت مخالف
فرد و در کمربند یا شال کمر دیگری
می انداخت تا هیچ فاصله ای بین سینه
زنها نباشد. دردشتی مطلقا سینه زدن
واحد و یک دست وجود نداشت و هر چه
بود به همان سبک پیش گفته اجرای مراسم
انجام می گرفت. نوحه ها یابه قول مردم
دشتی سرخوانی ها نیز در ابیات کوتاه و
به دفعات زیاد تکرار می شد و از این رو
شور و جذبه خاصی به مراسم می داد.
بعدهاو تحت تاثیر پخش مراسم سینه زنی
مناطق جنوبی کشور از تلویزیون و دشواری
اجرای سبک سینه زدن پیش گفته - به دلیل
خمیدن کمر معمولا سینه زنها با کمر درد
مواجه بودند- جوانان دشتی نیز از سبک
سینه زدن پدران خود بریده و با اجرای
نوحه های تلویزیونی به سبک سینه زدن
امروز رسیدند که البته سینه زدن واحد
نیز جزیی از آن گشت.
****
نمونه ای از سرخوانی های مراسم سینه زنی پیشتردشتی
زیر خنجر گفت شاه لب تشنه
مهلتی ای شمر تشنه ام تشنه
خنجرت ای شمر زین گلو بردار
خود سپارم جان تشنه ام تشنه
آفتاب امروز سخت سوزان است
زخم هایم را تشنه ام تشنه
ظهر عاشورا دختر زهرا
می زند بر سر تشنه ام تشنه
*****
ابوالفضل باوفا علمدار لشکرم
مه هاشمی نسب امیر دلاورم
*****
عباس شیر غاضی
می کرد نیزه بازی
با لشکر حجازی
عباس شیر غاضی
****
چو مسلم به کوفه بغل بسته آمد
****
به حسن گریه کنم یا به حسین یا به رضا
دختر بدر دجی امشب سه جا دارد عزا
****
حسن به زهر کشته شد حسین به شمشیر جفا
****
وای حسین کشته شد
نور دو عین کشته شد
شاه مشرقین کشته شد
وای حسین کشته شد
آغام حسین کشته شد
ای وای حسینم وای
نور دو عینم وای
ای وای حسینم حسینم حسینم وای
منبع: کوره ولات های دشتی
بنام خدا
مکتب خانه ی مرحوم حسین صفدری
مقدمه
مکتب خانه در گذشته جایی بوده است که به کودکان،نوجوانان و جوانان قرآن و بعض کتاب های فارسی مانند شاهنامة فردوسی ، گلستان سعدی و غیره آموزش می دادند. اما در روستای ما یک مکتب خانه داشتیم که فقط در آن قرآن آموزش داده می شد. نوع آموزش بشیوه ی بسیار قدیم و بصورت هجایی بود به همین خاطر آموزش دیدگان علاقه مند در آن خیلی سریع و با تمام کردن جزء سی ام قرآن(عم جزء) که بطور معمول و ابتدا به ساکن آموزش داده می شد به تمام قرآن تسلت پیدا می کردند. امروزه از اول ابتدایی تا پایان دبیرستان آموزش قرآن بشیوه و سبک نوین داده می شود اما دریغ از این که خیلی از آنها روخوانی آن آموخته باشند. این مکتب خانه به وسیله مرحوم حسین صفدری اداره شده و آموزش هم به عهده ی خودش بود. این دوره در تابستان هرسال اجرا می شد.
تعریف مکتب
مکتب یا مکتبخانه مکانی که در آن معمولاً یک استاد فن آموزش های مختلف که گاهاً تحصیل کردةعلوم دینی بود به کار آموزش میپردازد این گونه مکانهای آموزشی امروزه در کشورهایی همچون پاکستان و افغانستان که با مدارس کلاسیک امروزی هم آشنا هستند هنوز رایج است ولی در ایران برای آموزش فارسی،حساب وغیره... جای خود را به مدرسه امروزی و کلاسیک دادهاست. نظام آموزش سنتی ایران درتمامی ادوارکهن بخصوص دورة نزدیک به ما یعنی قاجاریه را میتوان نظام مکتب خانهای قدیم نامید. فلسفه آموزش دهندگان این نظام و اولیاء آموزش دیدگان بیشتر بر تربیت شاگردان مذهبی و آموختن شرعیات دینی و مذهبی بود. بدین خاطر اهم این مکتب خانه ها آموزش قرآن و مسایل شرعیه بوده است.تا زمان ناصرالدین شاه قاجار مدرسه به صورت امروزی آنچنان در ایران وجود نداشت و تنها مکتب حانه بود که آموزش های فارسی و دینی البته به صورت محدود به کودکان و نوجوانان میداد.و این جوانان پس از خروج از این مدارس ملا نامیده می شدند یعنی کسی که سواد مکتبی دارد.
انواع مکتب خانه
درایران مکتب خانه ها به دو نوع خصوصی و عمومی تقسیم میشد. نوع خصوصی برای فرزندان اعیان و اشراف و عمومی برای برای فرزندان عامة مردم بود. شهرها و روستاهای بزرگ در هر محله ی خود چندین مکتب خانه ی دایر داشتند اما در روستاهای بسیار کوچک مانند روستای ما یا نبود و یا یک مکتب خانه بیش نبود.اگر هم نبود جوانان و نوجوانان به روستای همجوار که مکتب خانه داشت می رفتند. تا زمانی که مرحوم حسین صفدری در روستا مکتب خانه ایجاد نکرده بود بچه های روستا به روستای همجوار نزد مرحوم زایرحسین حاتم می رفتند.
محل مکتب خانه
محل مکتب خانه معمولاً در شهرها و روستاهای بزرگ یک دکان یا یک اتاق بزرگی بود که از اصلی ترین اجزای بکار رفته درساخت آن میتوان به حصیر ، نمد کهنه و مندرس گاهی گُردینه ی نخل همراه با میزی کوتاه، تشکچه و مکتب دار و چند ترکه ی چوب و فلک اشاره کرد . چوب و فلک برای ترساندن شاگردان برای یاگیری بهتر و زودتر بود و گاهی هم برای تنبیه شاگرد استفاده می کردند . که همان چوب و فلک آن روز ، به انواع و اقسام دیگری از تنبیه فیزیکی و روحی در مدارس کلاسیک امروزی تبدیل شده است.
دروس تدریس شده
در مکتب خانه های عمده ی شهرها و روستاهای بزرگ شامل نصاب الصبیان، صرف میر فارسی، شرخ تعریف، عوامل منظومه شرح سیوطی، الفیه، شرح نظام، شرح جامی در نحو و صرف و حاشیه ملا عبدالله، کلیات سعدی ، خمسه نظامی و... بود. اما در روستاهای کوچک فقط قرآن آموزش داده می شد. در مکتب خانه از فلک برای تنبیه کودکان استفاده میشد. بنحوی که اگر خطایی رخ می دادمکتب دار فلک را به پای کودک میبست و خود او یا یکی از شاگردان با ترکه به کف پای او میکوبید.گاهی آنقدر کوبیده می شد که راه رفتن را سخت می کرد. همچنین درکلاس از یک ترکة کوتاه برای شاگردان نزدیک و یک ترکة بلند برای شاگردان دورتر استفاده میشد تا استاد زحمت آمد و رفت بین شاگردان نداشته باشند و از راه دور آنها را کنترل نمایند.
مکتب دار
عنوان مکتب دار معمولاً به کسی داده می شد که مکتب را اداره می کرد. مکتب دار پسرانه را میرزا و مکتب دار دخترانه را ملاباجی میخواندند که این دو دارای سواد زیادی نبودند . شهریه مکتب خانه که معمولاً حق التدریس مکتب خانه بود توسط خانوادة شاگردان پرداخت میشد و دولت یا حاکم منطقه، نقشی در آن نداشت .( ازخشت تا خشت :محمود کتیرایی)
مکتب دارشهرهاو روستاهای بزرگ معمولاً بجز عواید شهریه دانش آموزان، از راه عریضه نویسی، کاغذ نویسی و کاغذخوانی(نامه نگاری)، استخاره و همچنین رسیدگی به امور جزئی شرعی اهالی نیز در آمد داشت . (ازخشت تا خشت :محمود کتیرایی)
مکتب پسران
سن آغاز تحصیل برای کودکان حدود پنج سالگی بودهاست. پس از آموختن هجا و ابجد (الفبای عربی)، رسم بر این بود که شاگرد باید یک کله قند برای استاد میبردهاست. آموزش بعدی روخوانی جزء آخر قرآن(عم جزء) بوده و در همین حین نیز خواندن یک کتاب فارسی (معمولاً گلستان سعدی ، خاله سوسکه ، عاق والدین ، ترسل )به کودک آموزش داده میشده. این روند تا هنگامی که کودک هشت ساله شود ادامه مییافته و پس از آن به پسران نوشتن میآموختند. علاوه بر نوشتن حروف، حساب و شرعیات (بر اساس رساله مرجع تقلید زمان) نیز به پسران آموخته میشد. پایان دوره آموزشی (که معمولاً پایان اطلاعات مکتب دار نیز بود) در اینجا فرامیرسید. (ازخشت تا خشت :محمود کتیرایی)
مکتب دختران
آموزش خواندن برای دختران مجاز بوده؛ ولی دختران نوشتن نباید میآموختند؛ و معروف بوده «دختر، مشق که بلد شد، کاغذپرانی میکند» (یعنی نامه عاشقانه مینویسد)( ازخشت تا خشت :محمود کتیرایی)
دختر چو به کف گرفت خامه ارسال کند جواب نامه
آن نامه نشان روسیاهیست نامش چو نوشته شد گواهیست
همچنین دیدن دستخط دختر توسط مردان نامحرم درگذشته گناه بوده است. از سوی دیگر دختران در هشت یا نه سالگی وقت شوهر کردنشان بود؛ بنابراین معمول نبوده که دختر به غیر از خواندن چیزی یاد بگیرد.(ازخشت تا خشت :محمود کتیرایی)
تنبیه بدنی
در مکتب خانه از فلک برای تنبیه کودکان استفاده میشد. بنحوی که اگر خطایی رخ میداد مکتب دار فلک را به پای کودک میبست و با ترکه به کف پای او میکوبید. همچنین در مکتب خانه از یک ترکة کوتاه برای شاگردان نزدیک و یک ترکه بلند برای شاگردان دورتر استفاده میشد. (معماری مدارس دینی قاجار:زینب اکبری) بیم دادن از زیرزمین پر از عقرب است نیز از تنبیهات معمول مکتبخانهها بودهاست. برای دختران معمولاً از فلک استفاده نمیشدهاست . نیشگون گرفتن و سوزن پشت دست زدن، تنبیه معمول دختران بوده است.( ازخشت تا خشت :محمود کتیرایی)
افول مکتب خانه در ایران
از دوره صفویان ، ابتدا در اصفهان و سپس در تبریز و سایر شهرهای بزرگ ، میسیونرهای مذهبی اروپایی اقدام به دایر کردن آموزشگاههایی به سبک غربی نمودند. در انتهای دوره امیرکبیر ، دارالفنون تاسیس شد و از زمان مظفرالدین شاه قاجار ، دبستانو دبیرستان در ایران گشایش یافت. گذر از مکتب خانهها به مدارس شاید یکی از موضوعات مهم در تاریخ مشروطیت ایران به شمار رود. با آغاز به کاررضاه شاه سلسله ی پهلوی و گسترش مدارس رایگان، عملاً بساط مکتب خانههای عمده ایران برچیده شدو تنها در روستاهای کوچک و برای قرآن آموزی از آن استفاده می شد.( ازخشت تا خشت :محمود کتیرایی)
:برگرفته از مقاله ویکی پدیا









فرزندان را از صدمات مدرسه نامرئی دريابيد.
قبل از آنکه ازدواج کنيم هميشه در رؤيای پرورش فرزندانی
هستيم که هم بهتر از خودمان شوند و هم آرزوهای بر باد
رفته ی خود را در آنها جستجو کنيم ، به همين خاطر
برای پرورش آنها سعی وافر داريم تازمينی حاصلخيز و
بدون آفت بيابيم ودر جستجوی آن دوندگی بسيار می نمائيم
وچون دوندگی زياد است
به يکباره سرمان گيچ رفته وغافل می شويم وشايد هم
دست تقدير باشد بقولی عاشق می شويم چه بد هم
وکورکورانه عاشق شده همه محاسبات را فراموش می کنيم
و خواسته يا ناخواسته دست يکی را گرفته وبه
خانه می آوريم ، بعضی ها لحظه ای قبل از شب پادشاهی
وبسياری پس از شب پادشاهی به سرعت به يادشان
می آيد که عجب غلطی کرده اند و بگو مگو ها شروع
می شود و در همين زمان بگو مگوها آن بيچاره از همه
جا بی خبر سر می رسد و وبال گردن آقا وخانم فراموش کار
می شود که رؤيا ی گذشته را فراموش ودرگير اختلاف امروز
شده اند وبه همين خاطر است که خيلی ها در فکر هستند
چرا بچه ی اول خوب در نمی آيد ونمی گويند که او را
قربانی دل مشغولی های خود کرده اند و بی سبب به
فرزند بی چاره خورده می گيرند که بد شده ای و از کرده ی
خود بسيار غافل هستند و اين بهانه ای می شود تا هم
رؤيا های ديروز فراموش شود وهم وظيفه امروز نديده
گرفته شود ؛ پدر و مادر گرامی فرزندان خواسته آمده
يا ناخواسته آمده را به حال خود رها نسازيد سرنوشت
آنها خواسته يا ناخواسته در دست شما است همه ی
دوندگی های امروز شما برای ساختن فردايي بهتر برای
آنها است تنها چاره ی کار غافل نشدن و نظارت دقيق و
بيست وچهارساعته ی شما بر رفت و آمدهای آنها می باشد
حتی اگر به خانه ی فاميل می روند. اولين خطری که فرزندان
ما در مدرسه نامرئی تهديد می کند اعتمادی است که به
ديگران کرده وفرزند خود را به آنها سپرده تا خود با
فراغت بال به کارمان برسيم در واقع فرزندمان را فدای
کارمان کرده ايم چون هيچکس دلش برای ديگری
نسوخته و درهمه اوقات ابليس مشغول وادار کردن
ديگران به خيانت در امانت است که ابليس همه کارهای
زشت را زيبا جلوه می دهد ؛ و خطر بعدی فرستادن فرزند
خود در ميان بچه های کوچه است بدون نظارت و بدون
انتخاب درست و همين طور ديمی ؛ صدماتی که فرزندان
ما از بچه های کوچه خورده و آنچه می آموزند.
چندين برابر آن است که درفيلم های پراز خشونت وتقلب
می آموزند و مطالبی می آموزند که به کارسن وسال آنها
نمی آيد ؛ خطر ديگری که فرزندان ما را سخت تهديد می نمايد
اين است که با افراد بزرگتراز سن وسال خود بياميزند وهمراه
ودوست شوند و اين خطرناکترين بُعد مدرسه ی نامرئی است
و حرکات ، مطالب واعمالی را آموزش می بينند که زودتر
از آنچه لازم داشته باشند می فهمند وخيلی زود عمل می نمايند
وعاقبت به گمراهی آنها ختم می شود ؛ وديگر خطری که
فرزندان ما را تهديد می کند اعمالی است که دانسته يا ندانسته
ما درخانه انجام می دهيم به اين حساب که بچه است و سرش
نمی شود و او بطور معمول با آن درگير وگرفتار است ؛ بياييد
برای آنکه از آخ ودريغ ها کم شود وجامعه آينده در سلامت
بيشتری بسر برده و محيط مناسبی برای زندگی آنها باشد آنها
را امروز دريافته و دست از دل مشغولی های خود برداشته و
قدری هم به آنها رسيده البته نه به آب و نان آنها برسيم بلکه
به نظارت ، هدايت وسعادت روحی آنها برسيم .

.: Weblog Themes By Pichak :.



